سرزمین میانه
شاخه دوم
فعالیت ها
- ارسال برای سایت
- فعالیت های سایت
|
جدیدترین نیروهای اضافه شده به حلقه یگانه
افراد آنلاین 5 کاربر آن لاین است ( 2 کاربر در حال دیدن بخش مقاله ها) عضو: 0 مهمان: 5 ادامه...
پاسخ های جدید در انجمن ها
|
 |
|
 |
|
 |
|
-
تولکاس
۱۰:۲۶:۵۶ جمعه ۴ مرداد ۱۳۸۷
| دفعات بازدید: 39
الادان و الروهير الادان والروهير پسران الروند هر دو در سال 130دوره ي سوم بدنيا آمدند.اين برادران از لحاظ ظاهري مثل هم بودند.قد بلند، موي مشکي، چشمان خاکستري و قيافه ي نسبتا زيبا.مادرشان کلبريان بود و خواهر کوچکترشان ارون.پدرشان الروند دورگه ي الف و انسان بود و او اختيار انتخاب بين زندگي فنا ناپذير الف ها و زندگي فنا پذير انسان ها را داشت.بچه هايش نيز با همين انتخاب روبه رو بودند.در سال 2509کلبريان در دروازه ي رد هورن در کوهستانهاي ميستي (مه الود)توسط اورک ها اسير شد.الادان و الروهير مادرشان را نجات دادند ، اما نه قبل از صدمه ديدن و شکنجه شدن او.کلبريان به خاطر آزار و اذيتي که در مدت اسارت متحمل شده بود در سال بعد سرزمين ميانه را ترک کرد و با کشتي به سرزمين فنا قدسي رفت.الادان و الروهير که هرگز آنچه بر سر مادرشان آمده بود را فراموش نمي کردند سال هاي بسياري را در تعقيب شجاعانه ي اورک ها صرف کردند.برادر ها اغلب در گروه دونه داين هاي شمالي(شامل اراگورن)رئيس دونه داين ها که در ريوندل به عنوان پسر خوانده ي الروند بزرگ شده بود ،بودند.الادان و الروهير بعد از شوراي الروند در اکتبر 3018همراه آراگورن به منظور تعيين اينکه چه چيزي باعث شده اشباح حلقه در گذر گاه وارنين پديدار شوند بيرون تاختند.سپس برادر ها مسير خودشان را براي بردن اخبار تصميمات شورا به گالادريل به سمت لوثلورين ادامه دادند. گالادريل بعدا پيامي به ريوندل فرستاد که آراگورن به خويشاوندانش نياز دارد.در نتيجه گروه خاکستري شامل 30کماندو به رهبري هالباراد به سمت جنوب براي پيوستن به وي اعزام شدند.الادان و الروهير آنان را همراهي کردند به خاطر اينکه مي خواستند در جنگ با سايرون شرکت کنند.برادران زره ها و ردا هاي نقره اي-خاکستري پوشيدند.گروه خاکستري در اولين ساعات 6 مارس 3019 در نزديک گذرگاه ايزن در روهان به آراگورن رسيد.الروهير پيامي از الروند را که ميگفت روزها کوتاه است اگر عجله داري مسير مردگان را به خاطر بياور.اراگورن بعد از فهميدن اينکه دزدان دريايي از سمت جنوب براي گاندور تهديدي به حساب مي آيند تصميم به رفتن به مسير مردگان گرفت.الادان و الروهير به همراه کماندو ها و آراگورن ، لگولاس و گيملي به راه افتادند.انها در 8مارس از مسير هاي مردگان عبور کردند.سپاه مرگ گروه خاکستري را تا پله گير ، جايي که آنها قايق هاي دزدان دريايي را به تصرف خود در آوردند ، دنبال کردند.در جنگ صحراي پله نور در 15 مارس برادران در حالي که صورت هايشان را پوشانده بودند مي جنگيدند.بعد از جنگ اراگورن نشان النديرمير(نشان سلطنتي پادشاهي شمال )را به الادان و الروهير براي حفاظت داد.برادران در نيمه شب از پيش اراگورن که به مجروحان کمک مي کرد رفتند.در پي مذاکرات سرداران غرب در 16 مارس الروهير اعلام کرد که او و برادرش امادگي دارند براي کمک به فردو از طريق زمان دادن به او براي انجام ماموريتش(نابودي حلقه)به جنگ عليه سپاهيان سايرون بپردازند.سپاه غرب در 18 مارس ميناس تريث را ترک کرد.الادان و الروهير به همراه 500 سوارکار همراه شواليه ها و کماندو هاي دول امروث به سوي سايرون تاختند.،نها در خط اول جبه ي جنگ تا زمان نابودي حلقه و سلطنت سايرون جنگيدند.الادان و الروهير در صحراي کورمالن در 8 اوريل در جشن پيروزي شرکت کردند و در 8مي يک هفته بعد از تاجگذاري اراگورن ميناس تريث را به سمت شمال ترک کردند.در شب نيمه ي تابستان آنها در راس گروه اسکورت کننده ي ارون خواهرشان که رو بعد با اراگورن ازدواج کرد به ميناس تريث بازگشتند.الدان و الروهير در مراسم تدفين شاه تئودن در روهان شرکت کرده و در 14 اگوست در ادوراس با خواهرشان خداحافظي کردند.الروند در 3021 سرزمين ميانه را ترک کرد اما پسرانش براي سال هاي زيادي در ريوندل باقي ماندند.آن دو انتخابشان را براي باقي ماندن در سرمين ميانه يا رفتن به سرزمين قدسي را به تاخير انداختند و در نهايت آنچه انتخاب کردند معلوم نيست.اسامي الادان و الروهير به سختي معناي مرد الفي را مي رساند و نشان دهنده ي ميراث مشترک آن دو است.ال به معني ستاره است و الفها الدار يا مردمان ستاره ناميده مي شدند.الروهير شامل( روهير) به معناي صاحب يا ارباب اسب يا شواليه ميباشدو معني الروهير شايد شواليه ي الف باشد.
-
تولکاس
۱۰:۲۷:۵۳ جمعه ۴ مرداد ۱۳۸۷
| دفعات بازدید: 29
نام : فينرود فلاگوند نژاد:الف گروه : نولدور فرهنگ : الف هاي نارگوتروند خانواده : خاندان فين آرفين دوره زندگي : تولد :1300 قبل از دو درخت _ مرگ : 465 دوران اول معني نام : فينرود از کلمهء "فينداراتو " گرفته شده که به معني " نسل قدرتمند فينوه" مي باشد . فلاگوند کلمه اي است دورفي به معناي "تراشندهء غارها " نام هاي ديگر : نوم که در زبان اداين به معناي "خرد" مي باشد . القاب : فلاگوند ، دوست آدميان ، تراشندهء غارها ، ارباب و شاه نارگوتروندوالينور فينرود در والينور زاده شد . زمانيکه هنوز نور تلپريون و لورلين در سرزمين قدسي مي درخشيد . او بزرگترين فرزند فين آرفين پسر فينوه شاهنشاه نولدور بود و مادرش اآروين دختر اولوه از آکوالونده بود . او داراي سه برادر بود : اورودرت ، آنگرود و آاگنور و يک خواهر به نام گالادريل که جوانترين آنها بود . او و برادرانش دوستان صميمي براي پسر عموهايشان ، تورگان و فينگون پسران فينگولفين بودند .فينرود زيباترين پسر فين آرفين بود . در حقيقت فين آرفين و فرزندانش تنها خاندان بين نولدور بودند که موهاي طلايي داشتند ، که آن را از اينديس وانيار مادر فين آرفين به ارث برده بودند . او بلند قامت و قدرتمند بود ، هرچند به سرعت خشمگين نمي شد .او با تورگان بسيار صميمي بود و دوستي آنها حتي بعد از تبعيد نيز به قوت خود باقي ماند . فينرود طرف تورگان و فينگولفين ايستاد به هنگام صحبت خلاف فيانور و هفت پسرش بعد از دزديده شدن سيلماريل ها ، نابود شدن دو درخت و کشته شدن فينوه به دست مورگوت . فيانور نولدور را تحريک کرد و آرزوي رفتن به سرزمين ميانه را که خلاف خواسته والار بود به آنها القا کرد . سخنان تندي زده شد و اگر به خاطر اندرزهاي صلح جويانهء فين آرفين نبود به خونريزي کشيده مي شد .هلکراکس عاقبت فيانور غالب آمد و تعداد زيادي از نولدور از آمان خارج شدند . فيانور و گروهش اولين کساني بودند که به آکوالونده رسيدند . و هنگامي که تلري سعي داشتند نولدور را از گرفتن کشتي هايشان باز دارند ، نولدور که رد مرز ديوانگي و جنون بودند شروع به کشتن آنها کردند . و ابن عقيده به آنها القا شد که تلري بر حسب دستور والار به آنها حمله بردند . فين آرفين و خاندانش در خويش کشي هيچ نقشي نداشتند شايد به خاطر آنکه همسر فين آرفين دختر اولوه شاه تلري بود .بعد از خويش کشي. فين ارفين و اکثر مردمش به والينور بازگشتند و در آنجا والار آنها را بخشودند و فين آرفين فرمانرواي نولدور باقي مانده در والينور شد . اما فرزندانش را خود را ادامه دادند زيرا نمي خواستند فرزندان فينگولفين را تنها بگذارند و فينرود فرمانرواي آنها شد . در اينجا بود که مندوس نابودي نولدور را پيشگويي کرد و هرچند هيچکدام از فرزندان فين آرفين در کشتن تلري شرکت نکردند اما نابودي بر فراز سرشان بود و تبعيد شدند . و اين جدايي براي فينرود از همه سخت تر بود زيرا مي بايست آماريه را ترک کند چه او از وانيار بود و هيچکدام از وانيار والينور را ترک نمي گفتند .بعد از رسيدن به هلکراکس فيانور و مردمش کشتي ها را به آب انداختند تا از دريا بگذرند و هنگامي که به کرانه هاي سرزين ميانه رسيدند فيانور و پسرانش غير از مادهراس کشتي ها را سوزاندند . هنگامي که فينگولفين آتش را از دوردست مشاهده کرد فهميد فيانور براي او چه خواسته " هلاک شدن در آرامان يا بازگشت به والينور با شرمندگي " . مصمم تر از هميشه براي رسيدن به سرزمين ميانه ، فينگولفين مردمش را فراخواند و با پسرانش و فرزندان فين آرفين ، آنها را از هلکراکس عبور داد . براي اين سفر بهاي سختي پرداخته شد ، بسياري هلاک شدند از جمله النوه همسر تورگان .چون آماريه در والينور ماند ، فينرود در سرزمين ميانه هيچ همسري اختيار نکرد و نسلي از او بر جاي نماند .نارگوتروند فينگولفين و همراهانش 20 سال پس از فيانور به سرزمين ميانه رسيدند ، هنگامي که خورشيد براي اولين بار در جهان تابيد . آنها ابتدا در کنار درياچهء ميتريم سکونت گزيدند و دوباره با خويشانشان ، همراهان فيانور متحد شدند . پس از آن نولدور در سرزمين ميانه پراکنده شدند و هر يک از پسران سه برادر براي خود قلمرويي ساختند و با همسايگانشان ، الف هاي خاکستري و الف هاي سيندار آشنا شدند .هرچند تينگول دروازه هاي دوريات را بر روي شاهزاده هاي نولدوري بسته نگه داشت و تنها خاندان فين آرفين مي توانستند وارد دوريات شوند ، آن هم به علت خويشاوندي مادرشان با تينگول . آنگرود اولين قاصد برادرش فينرود بود که به دوريات وارد شد . تينگول به او گفت که نولدور مي توانند در هر کجاي بلرياند که خواستند قلمرو بسازند همچنين به آنگرود خاطر نشان کرد که او شاه بلرياند است و همه بايد فرمان بر او باشند . هرچند که اين خوشامد سرد تينگول بر بعضي از شاهزاده هاي نولدور گران آمد اما آنها قلمروهاي خويش را شکل دادند . پس از چندي مورگوت سپاهيان خود را به جنگ الفها فرستاد و اورک ها از دروازه هاي آنگ بند سرازير شدند و اولين جنگ از پنج جنگ بلرياند به نام "داگور آگلارب " شکل گرفت . پس از شکست سپاهاين مورگوت و عقب نشيني به آنگ بند الف ها آنگ بند را محاصره کردند و به اورک ها مجال بيرون آمدن از دروازه هاي آن را ندادند . اين محاصره 400 سال به طول انجاميد و در اين مدت صلح بر بلرياند حکمفرما بود . به همين دليل فينرود و گالادريل مدت زماني را در منگروت سپري کردند . پنجاه سال پس از رسيدن به سرزمين ميانه تورگان مسکنش در "نوراست" را ترک کرد تا به ديدن دوستش فينرود برود . آن دو با هم سفري طولاني به سمت جنوب را آغاز کردند و امتداد رود بزرگ سيريون را پايين رفتند . يک شب که در کنار رود بزرگ به خواب رفته بودند ، اولمو فرمانرواي آبها رويايي بر ايشان فرستاد و به آنها قلمرو هايي را که بايد مي ساختند نشان داد . هنگامي که بيدار شدند هيچ يک سخني از رويايش به ديگري نگفت چه هر کدام فکر ميکردند والا اين رويا را فقط براي او فرستاده . فينرود در زمان اقامت در منگروت شيفتهء تالارها سنگي و غارهاي آنجا شده بود . روياي اولمو به او آرزوي ساخت " تالارهاي وسيعي در پناه دروازه هاي همواره مقاوم در مکاني پنهان در زير تپه ها " داد . او با تينگول از آرزويش سخن گفت چه بين آنها مهر و محبتي که بين خويشان است حکمفرما شده بود . و پادشاه سيندار با او از غارهاي زير " تار_ان_فاروت " در امتداد رود نروگ سخن گفت ، جايي که او مي توانست آنچه را که در روياهايش ديده است بسازد . و در اين مکان بود که فينرود دژ محکم نارگوتروند را ساخت ، و در ساخت آن از کمک دورف هاي کوههاي آبي ، که در ازاي کارشان جواهرات بسياري که از تيريون آورده شده بود پاداش گرفتند ، برخوردار شد . دورف ها براي فينرود گردنبندي به نام ناگلامير ساختند که زيباترين کار باستاني دورف ها بود . و او را " فلاک _ گوندو " ناميدند که در زبان دورفي به معناي تراشتندهء غارها مي باشد ، و از آن پس او فلاگوند ناميده شد .خواهرش گالادريل ولي در دوريات ماند . فينرود اکنون فرمانرواي نارگوتروند بود و بر مردمش حکومت مي کرد .قلمروي نارگوتروند از دوريات و رود سيريون آغاز مي شد و تا به بندرگاههاي گيردان مي رسيد و از شمال بر جلگه هاي "آرد_گالن" مشرف بود ، در آنجا در درهء باريکي بين دورتونيون و کوههاي سايه ، روي جزيرهء "تول سيريون" ، فينرود برج مراقبت ميناس تيريت را ساخت تا بتواند قسمت هاي غربي بلرياند و گذرگاه سيريون را تحت نظر داشته باشد و اورودرت را سرپرست آن کرد . آنگرود و آاگنور نيز در دامنه هاي شمالي دورتونيون زندگي مي کردند و تابع فينرود بودند هر چند که مردمانشان بسيار کم بود .اينگونه بود که قلمروي فينرود بزرگترين قلمرو در بلرياند وبد هرچند که او جوانترين شاه بين نولدور بود . پس از سالهايي که سپري شد فينرود فرمانرواي تمام الف هايي که بين سيريون و دريا زندگي مي کردند ، غير از فالاس ، شد . فينرود دوستي عميقي با گيردان کشتي ساز ، فرمانرواي فالاس داشت ، و مردم فينرود در بازسازي بندرگاههاي بريتومبار و اگلارست کمک زيادي به فالاس نمودند و آنها نيز در عوض کشتي هايي براي آنها ساختند تا در کرانه هاي دريا تا جزيرهء بزرگ بالار دريانوردي کنند .بئور تقريبا سيصد سال پس از آمدن به بلرياند ، روزي فينرود همراه ماگلور و مادهراس براي شکار به زمين هاي شرقي سيريون رفت . هنگامي که شب رسيد او از تعقيب خسته شد پس به جا ماند و تنها سرگردان شد . همان طور که راه مي رفت از دور شعله هاي آتش و صداي سرود را شنيد . نخست تصور کرد که اورک ها يا دورف ها هستند اما کمي که جلوتر رفت دريافت اين نژاد زباني متفات از ناگريم و موجودات شيطاني ملکور را به کار مي برند . اين چنين بود که او به اولين گروه آدميان که به بلرياند آمده بودند بر خورد . همان طور که از سايه ها آنها را مي نگريست ، محبتي نسبت به آنها در قلب خود احساس کرد و پس از آنکه آدميان به خواب رفتند فلاگوند وارد حلقهء کمپ آنها شد و اولين چنگي را که ديد برداشت و براي آنها آهنگي نواخت . آدميان با صداي چنگ و نغمهء فينرود از خواب برخاستند اما هيچکدام حرکت نمي کردند گويي با کلمات نغمه اش طلسم شده بودند ." خرد در سخنان پادشاه الف ها بود ، و قلب ها با گوش دادن به نغمه اش فرزانه تر مي شد ، چه چيزهايي که او مي خواند ، از ساخته شدن آردا ، و از سرزمين قدسي در پشت سايه هاي دريا ، همانند صحنه هايي زنده برايشان جان مي گرفت و سخنان الفي اش در هر روحي ترجمه مي شد ."در ابتدا آدميان تصور کردند که او يکي از والار غرب است ، که در مورد آن شنيده بودند ، اما فينرود با آنها ماند و دانش و علم الدار را به آنها آموخت . و آنها او را نوم و مردمش را نومين ناميدند که به معني خرد و خردمندان است . گروهي مخصوص به سرکردگي بالان که بعد ها به بئور پير ملقب شد به خدمت فلاگوند در آمدند . بعد از آن آدميان دسته ها و گروههاي ديگر رسيدند و آنها براي سکونت "استولاد" را انتخاب کردند چه تينگول به آنها اجازهء دخول به دوريات را نداد . ديگر فرمانروايان نولدوري نيز آدمياني را به خدمت گرفتند وفرزندان دوم ايلووتر به سرعت صنعت و خرد را از الدار فراگرفتند بئور 93 سال زندگي کرد و در تمام عمرش صادقانه به فينرود خدمت کرد ، همانگونه که پسرانش بعد از او به خدمت فينرود درآمدند داگور براگولاچ سالها پس از رسيدن آدميان ، فينگولفين شروع به مستحکم سازي استحکاماتش کرد و به ديگر شاهان بلرياند نيز همين توصيه را نمود . او دريافته بود که مورگوت در اعماق آنگ بند مشغول تجهيز سپاه تاريکش است و صلح فرزندان ايلووتر ديري نخواهد پاييد . اما ديگران ، به ويژه فرزندان فيانور ، دور از آنگ بند بودند و بسيار دير به نداي او پاسخ دادند . آنگرود و آاگنور اما نياز او را دريافتند چه از دامنه هاي دورتونيون سرزمين تاريک پيدا بود و همواره برجاي بود . ناگهان آتش و سايه از دژ مستحکم و تاريک مورگوت بلند شد و سپاهيان آنگ بند که تعدادشان بيشمار بود وارد بلرياند شدند . به همين دليل اين نبرد به نام جنگ شعلهء ناگهاني يا داگور براگولاچ ناميده شد ، چهارمين نبرد بزرگ از نبردهاي بلرياند که محاصرهء آنگ بند را شکست .پسران فين ارفين بدترين لطمه را از اين حملهء ناگهاني خوردند ، آنگرود و آاگنور کشته شدند و همين طور تعدادي زيادي از جنگجويان خاندان بئور . اورودرت تا مدت زماني توانست گذرگاه سيريون را از ميناس تيريت حفظ کند چه نيروي اولمو در رودخانه قدرتمند بود . اما فينرود در مرداب سرچ با تعداد از محافظانش محاصره شده بود . اما درست زملنيکه نزديک بود کشته شود يا به اسارت گرفته شود ، باراهير از خاندان بئور با مردانش به کمک او شتافتند و به صورت ديواري اطراف شاه را فراگرفتند و او را پوشانيدند تا فينرود بتواند بگريزد و به نارگوتروند بازگردد .فينرود براي سپاس گزاري حلقه اي به باراهير بخشيد و سوگند خورد که از هيچگونه کمکي نسبت به باراهير و فرزندانش فرو گذار ننمايد .دو سال پس از جنگ اصلي ، خادم وفادار مورگوت به ميناس تيريت حمله کرد و آن را تسخير کرد و اورودرت به نارگوتروند گريخت . برج زيباي فينرود به برج نگهباني مورگوت تبديل شد و تول سيريون نيز تسخير شد و از آن پس "تول اين گارهوت" نام گرفت ، جزيرهء گرگ ها . و براي مدت زماني طولاني دژ سائورون بود .حلقهء باراهير و برن کلموست " حلقه از دو مار تشکيل مي شد که چشماني زمردين داشتند و سرهاي آنها زير تاجي از گلهاي طلايي به هم مي رسيد . اين بود نشان فين آرفين و خاندانش . "سرگذشت فينرود با سرگذشت برن و لوتين درهم آميخته شد چه برن فرزند باراهير بود که حلقه را از اورک هايي که پدرش را کشته بودند بازستانده بود . پس از انکه برن و لوتين دل به هم باختند و برن براي صحبت با تينگول راهي منگروت شد با پيشنهاد سخت تينگول مواجه شد . به دست آوردن يک سيلماريل در ازاي دست لوتين در ازدواج . پس برن به سمت نارگوتروند روانه شد تا از فينرود کمک بطلبد . در دروازه هاي ورودي نارگوتروند حلقه اش را بالا گرفت تا الف ها او را نکشند . نگهبانان پايين آمده و او را دستگير کردند اما با ديدن حلقه او را رها کرده و به نزد شاه بردند . برن درخواست تينگول را با شاه نارگوتروند مطرح کرد و شاه تصديق کرد که تينگول خواهان مرگ اوست ، اما چون مدت زماني پيش سوگند ياد کرده بود که به فرزندان باراهير کمک کند برن را مطمئن ساخت که در اين جستجو به او کمک خواهد کرد حتي اگر فرزندان فيانور در صورت موفقيت به تعقيب آنان بپردازند . او با مردمش دربارهء نياز برن به کمک سخن گفت و به آنها خدمات بئور و خاندانش و دوستي طولاني آنها با الف ها را يادآور شد . اما کلگورم و کوروفين که در داگور براگولاچ از سرزمين هايشان رانده شده بودند و در مدت جنگ در دژ فينرود پناه گرفته بودند بناي مخالفت گذاشتند و مردم را عليه شاه تحريک نمودند . پس فينرود تاجش را به زمين افکند و گفت اگر هنوز کسي در کنار او مي ايستد مي تواند او را ياري کند چه او خود به تنهايي درصدد بود تا عهدش را انجام دهد و همراه برن مي رفت چه کسي وفادار مي ماند يا نه . ده تن از يارانش به او وفادار ماندند و سرکردهء آنها ادراهيل از فينرود خواست تا تاج را تا زمان بازگشتش به کارگزار بدهد ، به همين دليل فينرود تاج را به برادرش اورودرت سپرد .بعدازظهر يک روز پاييزي بود که دوازده نفر نارگوتروند را ترک گفتند . در حوالي کوههاي سايه به يک گروه از اورک ها برخوردند ، پس شبانه آنها را کشتند . زرههاي اورک ها را به تن کردند و صورتشان را با کثافت پوشاندند ، و فينرود آهنگي خواند تا گوشهايشان درازتر شود و هيبت شان به مانند اورکها شود و با هيئت مبدل اورک ها گروه دوازده نفره از گذرگاه غربي بين "ارد ويترين " و "تار نو فوين " گذشتند . اما سائورون در برجش در "تول اين گارهوت " از وجود آنها آگاه شد و خدمتکارانش را به کمين آنها گماشت تا آنها را دستگير کردند و نزد ساحر پليد بردند .فينرود با سائورون جنگيد ، هرچند که قدرت فرزند فين آرفين بسيار بود و از قلمروي قدسي آمده و در زير نور دو درخت قبل زا تاريکيشان راه رفته بود ، اما سائورون مايا در طول سالهاي طولاني خدمتش به مورگوت بسيار قدرتمند شده بود و پيروزي با او بود . فلاگوند در برابر تخت سائورون به زمين افتاد و سائورون لباس هاي اورکي شان را از آنها گرفت اما با ديدن چهرهء اصلي آنها نتوانست نام هايشان را حدس بزند پس دوازده يار را به داخل سياهچالهايي در زير " تول اين گارهوت" انداخت . هر شب يکي از آنها توسط گرگي در تاريکي دريده مي شد اما سائورون نتوانست نام ها يا قصدشان را دريابد چه همهء آنها به فرمانروايشان وفادار بودند .هنگامي که تنها برن و فينرود باقي ماندند ، سائورون مي خواست الف را تا آخر نگه دارد چه مي ديد او " نولدويي خردمند و توانا " است . اما هنگامي که گرگ به سراغ برن آمد فينرود آخرين توان و قدرتش را به کار بست تا زنجيرش را پاره کند و با گرگ در افتاد . حيوان وحشي را با چنگ و دندانش کشت اما خودش به شدت زخمي شد . سپس با برن سخن گفت : " من اکنون به جايگاه ابديم در تالارهاي بي زمان در فراسوي درياها و کوههاي آمان مي روم و مدت زمان طولاني طول خواهد کشيد تا دوباره در بين نولدور ديده شوم ، و چنين باد که ما ديگر همديگر را در مرگ يا زندگي ملاقات نخواهيم کرد ، چه سرنوشت نژادمان از ديگري جداست . به درود . " اينگونه فينرود فلاگوند وفادار ، فرمانرواي نارگوتروند و پسر فين آرفين پسر فينوه در زير برجي که خود ساخته بود جان داد . البته داستان برن و لوتين ادامه يافت چه در ساعت مرگ فينرود لوتين آوازي خواند و برن پاسخ آن را داد و لوتين و هوآن سگ شکاري والينور ، سائورون را شکست دادند و برج تاريکش را برانداختند . اما برن را با اسيران آزاد شده نيافتند ، در عوض او را محزون و اندوهگين بر فراز جسد فينرود ، زيباترين خاندان فينوه يافتند .جسد فلاگوند را بر فراز تپه اي در جزيرهء خودش که با ديگر زيبا و پاک شده بود ، به خاک سپردند ، و مزار سبز فينرود فلاگوند ، زيباترين شاهزادهء نولدور دست نخورده باقي ماند تا زماني که زمين دگرگون شد و بلرياند زير آبهاي دريا مدفون گشت . اما فينرود دوباره همراه پدرش در زير درختان الدامار قدم زد
-
تولکاس
۱۰:۲۷:۵۶ جمعه ۴ مرداد ۱۳۸۷
| دفعات بازدید: 55
آراگورن در 1 مارس 2931 دیده به جهان گشود. و تنها دو سال بعد از تولدش هنگامیکه پدرش آراتورن دوم توسط ارک ها کشته شد شانزدهمین سالار دونه داین گشت. مادر آراگورن گیل رائن اورا به منزل الروند در ریوندل برد تا در انجا زندگی کند. الروند آراگورن را به عنوان پسر خوانده اش می پذیرد و نام استل را برای او بر می گذیند. ارگورن تا سال 2951 از نام واقعی و جد و سلسله اش آگاه نشد تا هنگامی که او به بیست سالگی رسید الروند تشخیص داد که او دیگر برای خودش مردی شده است و در این زمان دو گنجینه سلسله ایزیلدور را به او واگذار کرد: حلقه باراهیر و تکه های شمشیر نارسیل.
-
علي
۱۷:۱۸:۰۱ چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۸۷
| دفعات بازدید: 49
تولد - مرگ - جنسیت مذکر گروه - نژاد انسان، نومهنوری موقعیت - طرفدار سائورون معرفی معرفی در داستان یا فیلم یا بازی خویشاوندان اشباح حلقه حلقه - شمشیر شمشیر ؛ تیغ مورگول؛ گرز مرکب نزگول، اسب سیاه ورود به سرزمین میانه اولین حضور : در حدود سال ۲۲۵۱ دوران دوم ترک سرزمین میانه سال نابودی : ۱۵ مارس ۳۰۱۹ از دوران سوم دیگر موارد - ویچکینگ آنگمارWitch-king of Angmar (شهجادوی آنگمار) یا پادشاه نزگول در داستان ارباب حلقهها ترسناک ترین خادم سارون بود. او اولین مردی بود که بوسیله یکی از حلقههای نه گانه به تباهی پا گذاشت. او قلمرو آنگمار را بنا گذاشت و به عنوان پادشاه جادو پیشه شناخته شد، اگرچه آنگمار فرو ریخت اما پادشاه انگمار بدست هیچ مردی از پا در نیامد. در طول جنگ حلقه لرد نزگول در شکار ناموفق حامل حلقه شرکت کرد و بالاخره در جنگ دشتهای پلهنور با تقدیر خویش روبرو شد. هیچ چیزی از هویت اصلی لرد نزگول آشکار نشدهاست. گفته شده که سه نفر از بزرگان نزگول در اصل از مردان نومه نور میباشند اگرچه از اینجا بنظر میرسد که لرد نزگول یکی از این سه تن باشد اما این بطور قطع بیان نشدهاست. سارون, کلبریمور و الفای صنعتگر ساکن ارگیون را فریب داد از کمکهای آنها برای ساخت نه حلقه قدرت (و دیگر حلقهها...) در حدود سال ۱۵۰۰ دوران دوم بهره گرفت. سپس سارون حلقه یگانه را برای فرمان راندن به بقیه حلقهها برای خود ساخت و هنگامی که الفها نیات اورا دریافتند، در سال ۱۶۹۷ با حمله به ارگیون و نابود کردن آنها حلقهها را پس گرفت (بجز ۳ حلقه(سارون ۹ حلقه را به آدمیان داد که به راحتی رو به تباهی میرفتند. مردان از حلقهها برای بدست آوردن قدرت و ثروت استفاده کردند اما بعد از مدتی آنها در بند جادوی سارون گرفتار شدند. هنگامی که آنها شروع به استفاده از حلقهها کردند قدرت ثروت شکوه پادشاهان و جنگجویان باستانی به آنها رو آورد تا زمانی که تباهی آنان آغار شد. آنها عمر جاویدان یافتند اما بصورتی برده وار. آنها گام برمی داشتند اما ناپیدا از چشم همه موجوداتی که در زیر آفتاب درخشان قدم بر میداشتند و میدیدند آنچه که از چشمان مردمان فانی ناپیدا بود. اما اغلب آنها آنچیزی را میدیدند که افکار و تصورات پلید ارباب سیاهشان بود. و یکی پس از دیگری زودتر یا دیرتر بستگی به اینکه در ابتدا نیات پاک داشتند یا پلید در دام حلقههای خود گرفتار شده و بندگان سارون شدند. برای ابد و اسیر در قدرت حلقهها پا به سرزمین سایهها گذاشتند. نزگول وحشتناک ترین سربازان دشمن بزرگ بودند که با فریاد آنها آوای ترسناک مرگ طنین آفکن میشد. سیلماریلیون (در باب حلقههای قدرت و دوران سوم - صفحه ۲۸۹(نه تن ابتدا در حدود سال ۲۲۵۱ دوران دوم بشکل نزگول پدیدار شدند قدرتمند ترین آنها پادشاه نزگول بود. در ۳۴۳۴ در دوران آخرین اتحاد بزرگ الفها و آدمها بر علیه سارون در موردور شکل گرفت. و در آخر در سال ۳۴۴۱ سارون شکست خورد و حلقه یگانه بوسیله ایزیلدور گرفته شد. از آن پس نزگولها در سایهها نهان شدند. سارون بصورت پنهانی در سال ۱۰۵۰ بازگشت و استحکامات دول گلدور را در کناره میرک وود بنا کرد. در حدود ۱۳۰۰ بود که نزگول دیده شد. پادشاه نزگول به اریادر شمالی رفت و سرزمین آنگمار را در دو طرف کوههای مه آلود بوجود آورد. پادشاه جادو پیشه دژی بزرگ به نام کارن دوم را در شمالی ترین قسمت قلمروآنگمار برپا کرد. او ارتشی مشتمل از مردان شیطانی اورکها و دیگر موجودات نفرین شده را بدور خویش گرد آورد. ویچ کینگ از این جهت آنگمار را در شمال بوجود آورد زیرا در هنگامی که گندور در جنوب با قدرت به حیات خود ادامه میداد پادشاهی شمالی در آرنور دستخوش نابسامانی و بی نظمی بود. آرنور در سال ۸۶۱ به سه قسمت آرتاداین و کاردولان و رودئور تقسیم شده بود و بین این سه پادشاهی نزاع در گرفته بود. این موضوع به پادشاه جادو پیشه بسیار فراتر از آنچه خودش توانایی داشته باشد در راه رسیدن به نقشههایش کمک کرد. رودئور اولین جایی بود که در برابر نیروهای ویچ کینگ تسلیم شد. تعداد بسیار کمی از دونه داین در آنجا باقی مانده بود و پس از سقوط شاه شیطان صفت مردان کوه نشین که با ویچ کینگ هم پیمان بود در آنجا بر سر کار آمد. در سال ۱۳۵۶ پادشاه آرگلب پسر مالوگیل ادعای حکومت بر تمام آرنور را کرد و رودئور در مقابل او ایستادگی کرد ولی او سرانجام دراین راه از پای در آمد. در سال ۱۴۰۹ ویچ کینگ با لشگر بزرگی از آنگمار بیرون آمد و به سمت کاردالون حمله کرد و آنجا را مورد تاخت و تاز و غارت قرار داد اما تعداد اندکی از دونه داین با عقب نشینی به جنگل قدیمی توانستند تاب بیاورند. در اینزمان دونه داین رودئور کاملا پراکنده و بی دفاع بودند و مردان شیطانی و در آن قلمرو ساکن شدند. ویچ کینگ ودرتاپ را محاصره کرد. برج آمون سول نابود شد اما دونه داین موفق به نجات دادن پلا تیر شد. آرافور پسر جوان آرولگ ویچ کینگ را از فورنوست عقب راند. او از کمک الفهایی از لیندون که بوسیله گیردان فرستاده شده بودند و الروند که از لورین و ریوندل کمک آورده بود بهره میبرد. و راه ویچ کینگ در تصرف کامل فورنوست سد شد. باقی مانده دونه داین در کاردالون در طاعون سیاه ۱۶۶۳ از میان رفت. در این موقع ارواح پلید بدستور پادشاه جادو پیشه از آنگمار و رودئور وارد تپههای متروک کاردالون شدند و در آنجا موضع گرفتند. در سال ۱۹۷۴ قدرت پادشاه آنگمار دوباره زیاد شد. او در زمستان لشگر خود را به سمت آرتداین فرستاد و بیشتر فورنوست را تصرف کرد. شاه آردوی مدتی در بلندیهای شمال ایستادگی کرد و پیغامی به گندور برای در خواست کمک فرستاد اما در نهایت مجبور به فرار گردید و سرانجام در دریا غرق گشت. در ۱۹۷۵ سپاه گندور بسرکردگی آرنور به شمال آمد. بهمراه آرنور اسبها و سواران رووانیون آمده بودند آنگاه گیردان همه کسانی را که از لیندون پیش او بودند فرا خواند و گلروفیندل هم با نیرویی تحت فرمان خویش از ریوندل آمد. گفته شده که تعدادی تیر انداز هابیت از شایر نیز فرستاده شده بودند. شاه جادوگر با لباسی سیاه و نقابی سیاه و سوار بر اسبی سیاه با دشمنانش رو برو شد و جنگی بزرگ در دشت نن یوال و بلندیهای شمال در گرفت. لشگر آنگمار شکست خورد و ویچ کینگ به سمت کارن دوم عقب نشست اما آرنور بهمراه سوارانش او را تعقیب کرد. ویچ کینگ بخاطر نفرتش از آرنور به سمت او برگشت و با او رودر رو شد. ارنور سعی کرد که بماند اما اسب او بعلت وحشت زیاد از ویچ کینگ رو گرداند و فرار کرد آنگاه پادشاه جادوگر خندید. گلروفیندل به سمت او حمله کرد اما ویچ کینگ رو برگرداند و به سمت سایهها گریخت. سپس گلروفیندل به آرنور گفت: به دنبال او نرو! زمان مرگ او بسیار دور است و بدست هیچ مردی فرو نخواهد افتاد. ضمیمه A)گندور و وارثان آناریون - صفحه ۳۳۲) قلمرو آنگمار نابود شد و اورکها و مردمان شریر آن کشته شدند یا از اریادور بیرون شدند. ویچ کینگ در سال ۱۹۸۰ به موردور برگشت و ۸ نزگول دیگر را بدور خویش جمع کرد و آنها شروع به آماده سازی مقدمات بازگشت سارون کردند. در سال ۲۰۰۰ نزگول میناس ایتیل را محاصره کردند و در سال ۲۰۰۲ پس از تصرف آنجا آن را به دژ نظامی خویش بدل کردند که از آن پس میناس مورگول برج جادوی سیاه نامیده شد. ویچ کینگ شاه میناس مورگول شد و خامول معاون او. پلانتیری که سنگ ایتیل خوانده میشد توسط نزگول ضبط شد تا بعدها به سارون داده شود. آرنور در سال ۲۰۴۳ پادشاه گندور شد. ویچ کینگ او را به دوئل دعوت کرد و او را در مورد نبرد فورنوست مسخره کرد. ماردیل کارگزار گوندور شاه را برای نپذیرفتن تقاضای ویچ کینگ متقاعد کرد اما هنگامی که ۷ سال بعد ویچ کینگ تقاضای خودش راتکرار کرد شاه پذیرفت. او بهمراه گره کوچکی از اطرافیانش به میناس مورگول رفت و از آن پس هیچکس او را ندید. او وارثی نداشت و پس از او کارگزاران به اسم شاه در گندور حکومت کردند. در سال ۲۴۷۵ اورکهای بزرگ سیاه از موردور بیرون آمده و به اوزگیلیات حمله کردند. پل بزرک خراب شد و شهر ویران گشت و بعد از آن کسی در آنجا زندگی نکرد. برومیر پسر دنتور آنها راعقب زد و ایتیلن را پس گرفت. او بسیار قدرتمند بود و حتی ویچ کینگ نیز از او میهراسید. اما در جنگ زخمی از لشگر مورگول به او رسید که عمرش را کوتاه کرد. (این برومیر , برومیری که در یارانحلقه بود نمیباشد(سارون در سال ۲۹۴۲ پنهانی به موردور بازگشت و در ۲۹۵۱ حضور خود را آشکارا اعلام کرد. او خامول و یک یا دو نزگول دیگر را هنگامی که ویچ کینگ در میناس مورگول مانده بود به دول گولدور فرستاد. سارون در سال ۳۰۱۷ اطلاعات گالوم مبنی بر اینکه حلقه در اختیار شخصی به نام بگینز از شایر میباشد را بدست آورد. اما گالوم با این تفکرکه شایر جایی در درههای آندوین است سارون را دچار اشتباه کرد. و سارون بهترین خدمتکارانش یعنی نزگول را برای شکار حلقه فرستاد. عقیده بر این است که او نه حلقه را نزد خود نگاه داشت تا بدین وسیله نزگول را وادار کند که حلقه یگانه را بدون چشم داشت برای او بر گردانند. در ۲۰ جون ۳۰۱۸ سارون حملهای دروغین به سوی اوزگیلیات ترتیب داد. برومیر پسر دنتور به همراه برادرش فارامیر مشغول دفاع از شهر در برابر حمله شد. انها پل را خراب کردند و از ساحل غربی در مقابل حمله دفاع کردند اما آنها نفهمیدند که نزگول بطور پنهان از آندوین گذشتهاست. ویچ کینگ با نزگول دول گولدور که به همراه خامول آمده بودند دیدار کرد و خامول به او گفت که در درههای آندوین اثری از سرزمینی به نام شایر وجود ندارد. ویچ کینگ ناگریز تمام طول رودخانه را گشت اما چیزی نیافت. در سپتامبر ویچ کینگ دست خالی به جنوب برگشت. پیغامی از موردور رسید که سارون بشدت خشمگین است و ویچ کینگ ترسید. او به سمت ایزنگارد تغییر مسیر داد تا ببیند که آیا سارومان از حلقه یگانه خبری دارد یا نه! گزارشهایی که از ملاقات ویچ کینگ و سارومان رسیدهاست متفاوت است. به روایتی سارومان به نزگول گفته که او نمیداند که شایر کجاست اما گندالف میداند و آنها بعد از روبرو شدن با گریما و فهمیدن جای شایر پی به دروغ سارومان بردهاند. و در روایت دیگری آمدهاست که سارومان خودش جای شایر را برای آنها فاش کردهاست. نزگول بسرعت بسمت شمال و اریادور برای پیدا کردن شایر رفتند. آنها با جنوبی کج چشم از افراد سارومان روبرو شدند و ویچ کینگ او را مورد بازجویی قرار داد. جنوبی نقشه شایر را به او داد و به او گفت که هابیتی که بگینز خوانده میشود در هابیتون اقامت دارد. ویچ کینگ جنوبی را به بری فرستاد تا مراقب رفت آمدها و مسافرانی از شایر باشد. نزگول در ۲۲ سپتامبر به پل بروآندوین رسیدند و متوجه شدند که آنجا توسط رنجرها تحت مراقبت است. بعد از غروب آفتاب ویچ کینگ به صف تکاورها شبیخون زد و بعد از کشتن تعدادی بقیه را پراکنده کرد. ویچ کینگ چهار هابیت را به شایر فرستاد و به خامول ماموریت داد که به هابیتون برود و چهار نزگول دیگر به مراقبت راه سبز مشغول شدند. در آخرین ساعات ۳۰ سپتامبر نزگول در کریک هالو به خانه فرودو حمله کردند. دو نزگول دیگر در بری بعد از صحبت با جنوبی و بیل فرنی فهمیدند که فرود در مهمانخانه و در هنگام پریدن از روی میز در هوا ناپدید شدهاست. آنها شب هنگام به آنجا حمله کردند اما فرودو همراهانش بوسیله آراگورن محافظت شدند. آنها خبر ناکامی خود در حمله به فوردو را برای ویچ کینگ که در جنوب بری مستقر بود آوردند و او بشدت خشگین شد. نزگول در ۳ اکتبر با گندالف بر روی ودر تاپ برخورد کردند که برق و آتش آن تا مایلها دیده شد . گندالف فرار کرد و ۴ نزگول به دنبال او روان شدند. در ۶ اکتبر ویچ کینگ و چهار نزگول دیگر فرودو و گروهش را بر روی ودرتاپ یافتند. آنها در شب به کمپ حمله کردند و فوردو مجبور به استفاده از حلقه شد و آنها را بصورت واقعی مشاهده کرد. آنها صورتهای سفید چشمانی بیرحم و لباسهایی به رنگ خاکستری داشتند. ویچ کینگ بلندترین آنها بود، از موهایش روشنایی اندکی میتابید و تاج فرسودهای به سر داشت. او با شمشیر در یک دست و تیغ مورگولی در دست دیگر به سمت فردو پیش آمد. فرودو با ضربهای لباس او را پاره کرد و با فریاد نام البریت یکی از والارها را برزبان راند. ویچ کینگ از شنیدن نام او فریادی شیونوار کشید. او شانه فرودو را با تیغ مورگولی خودش شکافت که تکه از آن در تن فرودو باقی ماند. اگرچه آن تکه بعدها بیرون آورده شده اما اثر آن تا زمانی که فرودو سرزمین میانه را ترک کرد او را عذاب میداد. بعد از فراری شدن ویچ کینگ و نزگول توسط آراگورن آنها که باور داشتند که حلقه در چنگشان است به تعقیب گروه در مسیر ریوندل ادامه دادند. در ۱۱ اکتبر گلرفیندل با ۲ نزگول بر روی پل آخر و بعد از آن با سه نزگول دیگر روبرو شد. این پنج نفر به چهار نفر قبلی که گندالف راتعقیب میکردند ملحق شدند. در ۲۰ اکتبر ۹ نزگول فرودو را در رودخانه بروآینن به دام انداختند . اسب گلروفیندل آسفالوت فرودو را از گدار عبور داد اما فرودو اسب را مجبور به ایستادن کرد. نزگول به فرودو فرمان دادند که حلقه را تحویل دهد اما فرودو با این جملات نپذیرفت : به کمک البریت و لوتین زیبا شما نه من رابدست خواهید آورد نه حلقه را.)یاران حلقه - صفحه ۲۲۶-۷ (ویچ کینگ جلوتر رفت و دستش را بلند کرد. شمشیر فرودو شکست و دیگر نتوانست صحبت کند. آب برواینن به فرمان الوند طغیان کرد و ویچ کینگ و دیگر نزگولها را با خود برد. در میناس مورگول ویچ کینگ حمله نهایی را بر علیه گندور تدارک میدید. هنگامی که در ۱۰ مارچ ۳۰۱۹ علامت سرخ از موردور رسید و میناس مورگول با شعلههای آبی پاسخ داد فریادی گوشخراش از دروازه مورگول برخواست و لشگر بزرگ از دروازه بیرون آمد، در حالی که ویچ کینگ با کلاه خودی تاج مانند در جلوی آن بود. مواجه با آئووینناگهان سواری جوان به ویچ کینگ حمله کرد و به او فرمان داد که تئودن را در آرامش رها کند. صدایی سرد پاسخ داد: که میان نزگول و طعمه اش قرار مگیرو گرنه تو را همانند دیگران نخواهد کشت و جایی ورای تاریکیها خواهد برد جایی که گوشت تو خورده خواهد شد و جان تو در برابر چشم بی پلک قرار میگیرد. صدای شمشیری در حال کشیده شدن بگوش رسید : هرچه میخواهی بکن اما اگر من بتوانم جلوی تو را خواهم گرفت. جلوی مرا بگیری؟ ای احمق! هیچ مرد زندهای نمیتواند جلوی مرا بگیرد.)بازگشت شاه - نبرد میدانهای پلنور - صفحه ۱۱۶(اما سوار مرد نبود. او ائوین از روهان و خواهر زاده شاه بود. ویچ کینگ با تردید و کینه توزی به او خیره شد. ائوین به سرعت خود را پیچ و تاب داد و به گردن مرکب او ضربه زد. ویچ کینگ خشمگین گرز خود را بالا برد و به او ضربهای زد. و سپر و بازوی دختر را خرد کرد سپس گرزش را برای کشتن بالا برد اما ناگهان مری برندی باک هابیت از پشت او بلند شد و زرد پی پشت زانوی او را با تیغش سوراخ کرد. تیغهای معمولی نمیتوانستند به او آسیب برسانند اما مری تیغی وسترنس داشت که برای جنگ با آنگمار سالها پیش ساخته شده بود که توانست در زرد پیهای او نفوذ کند. ویچ کینگ به جلو خم شد و ائوین شمشیر خود را در میان فضای بین تاج و شانههای او فرو کرد. تاج و شنل خالی به زمین افتاد، شیونی گشخراش در فضا طنین افکند و کم کم با باد محو شد. صدایی لرزان که ساکت شد و دیگر هرگز در این دوران جهان شنیده نشد.)بازگشت شاه - نبرد میدانهای پله نور - صفحه ۱۱۷(بدینسان سخنی که گلوفیندل بعد از جنگ فورنوست گفته بود راست از آب در آمد و ویچ کینگ بدست یک زن و یک هابیت با تقدیرش روبرو شد. در ۲۵ مارس حلقه یگانه در آتش کوه هلاکت نابود گشت و سارون و ۸ نزگول باقیمانده نیز نابود شدند. قدرت ۹ حلقه از میان رفت و هیچ امیدی برای پادشاه جادوگر و نزگول برای بازگشت به سرزمین میانه باقی نماند
-
علي
۱۷:۱۳:۱۸ چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۸۷
| دفعات بازدید: 31
گولومگولوم یا Gollum یک شخصیت خیالی است که توسط پرفسور ج. ر. ر. تالکین خلق شده است. او ابتدا در کتاب هابیت معرفی شد و سپس در سه گانهی ارباب حلقهها تبدیل به شخصیتی محوری گشت. گولوم هابیتی از نژاد استور است و در منطقه روانیون،در حوالی رود آندوین خروشان به دنیا آمد. نام ابتداییش «اسمیگل» (سمهآگول) بود،به دلیل صدایی که از گلویش خارج میکرد گولوم نامیده شد. به زبان غربی او را «تراهالد» می خواندند. تاریخ تولدش نامعلوم است،اما می دانیم که در دوران سوم بوده و تاریخ مرگش،25 مارس 3019 همان دوران بود.طول عمر او به دلیل در اختیار داشتن حلقهی یگانه، بسیار بیشتر از همنژادانش بود. او عاشق حلقهی یگانه بود و حلقه او را بنده خود کرده بود. پس از دست دادن حلقه 76 سال به دنبال یافتن آن آواره شد. پیش از هابیتدر کتاب یاران حلقه توضیح داده شده است که گولوم ابتدا نامش اسمیگل بوده است، عضوی از یک جامعه منزوی از هابیتهای استور اولیه. او سالهای ابتدای زندگی خود را در میان خانواده بزرگ خود،که تحت امر مادربزرگش بود گذراند. در سال 2463 دوران سوم، اسمیگل چهارمین حامل حلقه پس از سائورون(سارون)، ایزیلدور و دهآگول (یکی از خویشاوندانش) شد. در روز تولد اسمیگل، او و ده آگول برای ماهی گیری به گِلَدن،واقع در شمال لوتلورین رفتند.در آنجا بود که یک ماهی بزرگ ده آگول را به اعماق آب کشید و او حلقهای طلایی را پیدا کرد.اسمیگل پیشنهاد كرد که ده آگول حلقه را به عنوان هدیهی تولد به او بدهد و پس از مواجه شدن با مخالفت ده آگول، گلویش را فشرد و خفه اش کرد. اسمیگل به سرعت تحت تاثیر حلقه قرار گرفت و از آن برای دزدی و جاسوسی استفاده کرد.او به زودی از خانواده اش طرد شد و مجبور شد که خانه ای در یک غار در کوههای مه آلود بیابد. از تاثیر حلقه، در بدن هابیتی او انحنا به وجود آمد و در افکارش تاثیر گذاشت و عمرش را به طور غیر طبیعی طولانی کرد. او حلقه را عزیز خود و هدیه تولدش میخواند. این آخری توجیهی بود بر قتل ده آگول، جنایتی که برای تمام زندگی او را آزار داد. او بیش از 400 سال در کوههای مه آلود مخفی شد، با قایق کوچکش ماهی شکار میکرد و خام میخورد. همچنین اورکهای کودک و نوجوانی که خیلی از خانه دور میافتادند را هم شکار می کرد. (احتمال دارد تالکین نظرش در مورد شکار اورکها را بعد از هابیت عوض کرده باشد). او از غذاهای الفی متنفر بود. پس از سالها، چشمان او با تاریکی سازگار شده بود، تاکین چشمان او را به چراغی با نور ضعیف و کم نور تشبیه کرده است که هنگام آرامش زرد رنگند و وقتی هیجان زده شود سبز می شوند. در طول قرنهایی که زیر نفوذ حلقه بود، او به موجودی دوشخصیتی بدل شد. اسمیگل طرف مثبت او بود که هنوز خیلی ضعیف چیزهایی مثل دوستی و عشق رو به او یادآوری می کرد. در طرف بد، گولوم قرار داشت که بندهی حلقه بود و هر که را که قصد برداشتن حلقه را داشت میکشت. این دو شخصیت متفاوت اغلب با هم به مجادله برمیخیزند و گولوم با خودش صحبت می کند. بین خودش و حلقه یک رابطهی عشق/نفرت داشتند. هابیتدر جولای 2941 دوران سوم،بیلبو بگینز، هابیت سرگردان به دریاچهی محل زندگی گولوم میرسد و تصادفاً حلقه را مییابد. در واقع بهتر است بگوییم که حلقه خودش گولوم رو ترک کرد. چنان که بعدها گندالف گفت ترک گولوم با تمایل حلقه بوده که سعی میکرد خود را دوباره به دست سارون برساند. پس از بازی معروف معما و شکست گولوم با تقلب بیلبو، گولوم(که از دزدیده شدن حلقه خبر نداشت) نقشه کشید که بیلبو را بکشد و راه خروج را به او نشان ندهد (شرط معما بود)، ولی وقتی با جای خالی حلقه مواجه شد،دیوانهوار به سمت بیلبو برگشت تا او را بکشد و حلقه اش را باز پس گیرد. اما بیلبو فرار کرد. گولوم میگریست و میگفت: «دزد! بگینز دزد! ما از اون متنفریم، ما از اون متنفریم، تا ابد از او متنفر خواهیم بود.» در کتاب هابیت نخستین،گولوم مثل ارباب حلقه ها رنجور و ضعیف نبود یا چنان تعلق خاطر شدیدی به حلقه نداشت. اما تالکین در ویرایشهای بعدی، این توصیفات را تغییر داد و حلقه را دارای قدرت نشان داد. دروغی که بیلبو به دورفها و گندالف گفت در ویرایشهای بعدی وارد شد.
-
علي
۱۷:۰۸:۱۱ چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۸۷
| دفعات بازدید: 35
تولد - مرگ - جنسیت مذکر گروه الفهای جنگلی نژاد الف، سیندارین موقعیت کماندار طرفدار روشنایی معرفی یاران حلقه خویشاوندان - حلقه - شمشیر تیرکمان و یک چاقوی بلند سفید مرکب آرود ورود به سرزمین میانه نامعلوم ترک سرزمین میانه ۲۹ دوران چهارم دیگر موارد هدیه گالادریل : تیرکمان گالادهیریمی و تیردانی از تیرها لگولاس سبز برگ یا Legolas، ((تلفظ /ˈlɛgɒlæs/ LÉG-oh-lahs)) پسرپادشاه الفهای سیاه بیشه، به عنوان نماینده الفها در یاران حلقه انتخاب شد.تحمل و پایداری، بینایی دقیق و مهارت او در جنگیدن کمک بزرگی در ماموریت آنها بود ولی وفاداری و صداقت و دوستی و رفاقت او حتی چیز بزرگتری برای همراهانش بود.لگولاس مشتاق هابیتها بود واوبه آراگورن علاقه داشت و او را همراهی میکرد، ولی عجیب ترین عهد وپیمانی که وی بست دوستی با گیملی دورف بود. چیزهای کمی درباره اوایل زندگی لگولاس مشخص است، تاریخ تولد او نامعلوم است, هرحال او برخی اشارات نامعلوم به سنش کردهاست : لگولاس گفت : اینجا قدیمی است (فنگورن)، خیلی قدیمی. آنقدر قدیمی که دوباره کم و بیش احساس جوانی میکنم، احساسی که از وقتی با شما بچهها سفر میکنم به من دست نداده بود . دو برج - سوار سفید - ص ۹۴ لگولاس گفت : پانصد بار برگهای قرمز در خانه من در سیاه بیشه بر روی زمین افتادهاست ولی حتی یک مقدار هم از گذری شدن زمان به نظر ما نرسیدهاست. دو برج - پادشاه تالار طلایی- ص ۱۱۱ او گفت : اینها عجیب ترین درختهایی هستند که من تا به حال دیدهام و من درختان بلوط فراوانی از دوران اکورن تا دوران ویرانی دیدهام. دو برج - جاده آیزنگارد - ص ۱۵۲ بر اساس این تفاسیر به نظر میرسد که لگولاس در دوران جنگ حلقه حداقل چند صد سال داشتهاست، و حتی چند هزار سال هم ممکن است، ولی یک سن دقیق نمیتواند معلوم باشد. سنی که به شخصیت لگولاس در فیلم ارباب حلقهها به کارگردانی پیتر جکسون میدهند ۲۹۳۱ سال است; بهرحال، این حالت نیز اساس و مرجع درستی ندارد. این باید مورد توجه قرار بگیرد که در کتاب داستانهای گمشده جلد دوم، یک الف به نام لگولاس سبز برگ در سقوط گندولین در دوران اول حاضر بودهاست. ولی این الف یکی از نولدور بود و به تول ارسییا رفت جایی که او همان جا باقی ماند وبدین ترتیب ما مطمئنیم که او همان لگولاس یاران حلقه نیست. لگولاس یکی از الفهای جنگلی از نژاد سینداری بود. پدرش تراندویل یکی از سیندارها بود که، زمانی حدود سال ۱۰۰۰ در دوران دوم از لیندون آمده بود. الفهای سیاه بیشه مسلماً از الفهای جنگلی بودهاند، و لگولاس هم خودش را یکی از الفهای نژاد جنگلی معرفی کرد. اینکه چه کسی مادر لگولاس است نامعلوم است، و بعضیها فکر میکنند که او ممکن است از الفهای جنگلی باشد، ولی هیچ مدرک ماخذی در این باره وجود ندارد. پدر لگولاس، تراندویل تورین سپر بلوط و همراهانش را زمانی که آنها از سیاه بیشه عبور میکردند تا خود را به تنها کوه برسانند را در سال ۲۹۴۱ زندانی کرد. تراندویل همچنین بیل بو را هم ملاقات کرد، که به او لقب دوست الفها را داد و او در نبرد پنج سپاه جنگید. این هم معلوم نیست که آیا لگولاس هم درگیر این اتفاقات شدهاست یا خیر. در ۲۱ مارچ ۳۰۱۷ ، آراگورن گالم را به سیاه بیشه برد تا آنجا اسیر باشد و درباره تعقیب بیلبو و حلقه یگانه بازجویی شود. گالم روز و شب محافظت میشد، الفها نسبت به او ترحم داشتند و به او اجازه میدادند که از یک درخت که تنها بود، بالا برود. یک شب در جون ۳۰۱۸ ، او از پایین آمدن از درخت امتناع کرد. الفهای جنگلی مورد حمله اورکها قرار گرفتند و گالم در آن درهم و برهمی فرار کرد. لگولاس به ریوندل فرستاده شد تا خبر فرار گالم را اطلاع بدهد. در ۲۵ اکتبر، او در شورای الروند حضور داشت، جایی که تصمیم گرفته شد که حلقه یگانه به موردور فرستاده و نابود شود. فرودو بگینز برای این کار داوطلب شد، و لگولاس به عنوان نماینده الفها در یاران حلقه انتخاب شد تا حامل حلقه را همراهی کند. یاران حلقه در ۲۵ دسامبر ۳۰۱۸ ریوندل را ترک کردند. یاران حلقه هنگام گذشتن از دروازه شاخ قرمز در کوههای مه آلود به وسیله کولاک متوقف شدند. لگولاس قادر بود که روی برف راه برود و پیش روی کولاک را تشخیص دهد. او به همراهانش خبر داد که بیشتر از آن نمیتوانند به حفره کندن در مسیرشان ادامه بدهند. گاندلف به گروه یک راه پیچ اندر پیچ زیر کوهها از میان معادن موریا را پیشنهاد کرد. لگولاس مخالف این نقشه بود، هر چند که الفهای هولین قبلاً در یک دورهای با دورفهای خزد-دوم داد و ستد داشتند، ولی شیطان در آنجا بیدار شد و موریا حالا یک شهرت شیطانی و شوم داشت. ولی یاران حلقه زمانی که توسط گرگها مورد حمله قرار گرفتند مجبور شدند تصمیم بگیرند. لگولاس بسیاری از آنها را با تیرهایش کشت، و یاران سریع راهشان را به طرف دروازه غربی موریا ادامه دادند. دروازه غربی زمانی محل بازرگانی بین الفها و دورفها بودهاست. لگولاس و گیملی هر دو انکار میکردند که مردمشان مسئول شکاف ایجاد شده بین دو نژاد بودهاند. گاندالف اصرار کرد که الف و دورف همچنان دوست باقی بمانند چون او به کمکشان احتیاج دارد. سفر از میان موریا چندین روز طول کشید. در ۱۵ ژانویه در تالار مازاربول، آنها آرامگاه بالین را پیدا کردند، کسی که یک گروه را سی سال پیش به موریا هدایت کرده بود ولی آنها به سرنوشت شومی دچار شده بودند . بعد از آن یاران مورد حمله اورکها قرار گرفتند. لگولاس به گلوی دو تا از آنها تیر زد، و همه همراهان سیزده نفر را کشتند. اورکها عقب نشینی کردند و یاران فرار کردند. لگولاس مجبور شد تا گیملی را بکشاند تا او را از مقبره پادشاهش بالین دور کند. بر روی پل خزد – دوم ، لگولاس یک موجود از سایه و آتش دید که نزدیک میشود و فهمید که آن یک بالروگ است. گاندلف به دیگران گفت که فرار کنند و او با بالروگ جنگید تا زمانی که هر دو به درون مغاک سقوط کردند. یاران راهشان را به طرف جنگلهای لوتلورین ادامه دادند. لگولاس فهمید که فرودو و سام عقب ماندند، و آنها توقف کردند تا زخمهای هابیتها را درمان کنند. به هر حال آنها به مرزهای طلا بیشه رسیدند. لگولاس هرگز در لوتلورین نبودهاست، ولی او شنیده بود که الفهایی که هنوز آنجا زندگی میکنند بوسیله یک نیروی مخفی محافظت میشوند. در نیمرودل، لگولاس یک آواز الفی خواند که نهر نامیده میشد. سپس او شروع کرد به بالا رفتن از یکی از درختان مالورن تا به دنبال جان پناهی برای همراهانش باشد، ولی یک صدای صحبت کردن به زبان الفی از بالای شاخهها او را متوقف کرد. الفها نگهبانان مرزهای لوتلورین بودند، و آنها صدای آواز خواندن لگولاس را شنیده بودند و او را به عنوان یکی از همنوعان شمالی شان شناخته بودند. آنها از او تقاضا کردند که همراه فرودو به بالای سکوی چوبی یا فلت بیایند. فرمانده خودش را هالادیر معرفی کرد و لگولاس به او گفت که همراهانش چه کسانی بودند. هالادیر وقتی که شنید یکی از آنها دورف هستند راضی نبود. بعد از سوال کردن از لگولاس او قبول کرد که گیملی میتواند بماند، ولی به شرطی که لگولاس مراقب او باشد. روز بعد گیملی امتناع کرد که تنها فرد گروه باشد که زمانی که از میان درختان عبور میکنند چشمانش بسته باشد. دورف گفت که او قبول خواهد کرد اگر لگولاس هم چشمانش بسته باشد، و الف پاسخ داد «امان از دست این دورفها و کله شقی آنها !». سرانجام آراگورن آنها را قانع کرد که توافق بکنند و تمام یاران با چشمان بسته رفتند، با وجود این لگولاس خوشحال نبود. لگولاس گفت: «افسوس که چه روزگار پر حماقتی است !» اینجا همه دشمنان یک دشمن هستیم، آن وقت من باید با چشمان بسته راه بروم، در حالی که آفتاب سرزمین جنگلی ، زیر برگهایی از طلا دل آدم را از شادی پر میکند. یاران حلقه – لوتلورین – ص ۳۶۲ روز ۱۷ ژانویه در کاراس گالادهون، یارن قبل از ارباب و بانوی طلا بیشه به آنجا برده شدند. یاران برای یک ماه در لوتلورین باقی ماندند. الفهای لوتلورین برای گاندلف سوگواری کردند، ولی لگولاس آنها را برای دیگران ترجمه نکرد چون او هنوز از ازدست دادن جادوگر اندوهگین بود. لگولاس بیشتر وقتش را در میان الفها میگذراند، او همچنین گیملی را همراه خودش میبرد و آن دو شروع کردند به محکم کردن پیوند دوستی بین خودشان که همراهانشان را بسیار متعجب کرد. در ۱۶ فوریه یاران لوتلورین را ترک کردند. لگولاس یک کمان گالادهیریمی و یک تیر دان پر از تیر از بانو گالادریل دریافت کرد. آنها به طرف آندوین پایین رفتند، و لگولاس یک قایق را با گیملی شریک شد. دورف به خاطر جدا شدن از گالادریل اشک ریخت و متحیر شد که چرا به دنبال این ماموریت آمدهاست. لگولاس دوستش را دلداری دارد. «افسوس بر همه ما! بر همه آنها که در این روزگاران پسین پا به عرصه گیتی میگذارند. زیرا اسم این روزگار چنین است: یافتن و از کف دادن، به مانند کسانی که ساحل را از قایق شناورشان در رودخانه میبینند. ولی من تو را نیک بخت میشمارم گیملی پسر گلوین: زیرا از کف دادن تو ، به اراده خود تو است و فرصت انتخابی دیگر را داشتی. ولی تو همراهانت را رها نکردی و کمترین پاداشت خاطره لوتلورین است که همیشه شفاف و بی خدشه در قلبت خواهد ماند و رنگ نخواهد باخت و طراوتش را از دست نخواهد داد.» یاران حلفه – وداع با لورین – ص ۳۹۵ در شب ۲۳ فوریه، اورکها به یاران حلقه از طرف ساحل شرقی تیر انداختند. سپس یک سایه بزرگ از بالای سر آنها عبور کرد، ستارهها ناپدید شدند، و ترس به درون قلبهای یاران نفوذ کرد. لگولاس به طرف سایه تیر اندازی کرد و سپس یک صدای جیغ از آسمان به پایین افتاد. الف نمیدانست که چه چیزی را زدهاست، ولی فرودو احساس کرد که آن چیزی که از بالای سر آنها پرواز کردهاست یکی از نزگولها بودهاست. آن طور که بعداً معلوم شد، لگولاس یکی از اژدهاهایی را که توسط نزگولها به عنوان مرکب استفاده میشدهاست را زدهاست، با وجود این سوار آن زنده ماند. در ۲۶ فوریه در آمون هن، وقتش بود که راه بعدی شان را را انتخاب کنند. فرودو تنهایی رفت که تصمیم بگیرد چه کار کند. لگولاس حدس زد که آنها با همراهی با او به او کمک خواهند کرد، گفت که او به رفتن به میناس تریت رای میدهد، ولی در نهایت او به هر کجا که فرودو انتخاب کند خواهد رفت. «بدرود گفتن اکنون نشانه بی وفایی است.» ولی بعداً برومیر به آنها گفت که او و فرودو مشاجره کردند و بعد فرودو ناپدید شد. اعضای یاران حلقه به مسیرهای مختلف رفتند تا به دنبال او بگردند. لگولاس و گیملی در میان درختان با اورکها روبه رو شدند و بسیاری از آنها را کشتند، ولی بعداً آنها صدای شیپور بزرگ برومیر را شنیدند. آنها بسیار دیر به کمک او آمدند، چون او در حال دفاع از مری و پی پین کشته شده بود. آراگورن حکم کرد که فرودو و سام به طرف موردور رفتهاند و مری و پی پین به طرف آیزنگارد برده شدند. او تصمیم گرفت که آنها باید اورکهایی را که دو هابیت جوان را اسیر کردهاند تعقیب کنند. لگولاس گفت که آنها نباید جسد برومیر را برای لاشخورها رها کنند، بنابراین آنها جسد او را در یک قایق به طرف پایین آندوین فرستادند. آنها با گامهای سریع و چابک به دنبال آنها رفتند و ۴۵ فرسنگ را در زمینهای روهان در کمتر از چهار روز طی کردند. لگولاس احتیاجی به خوابیدن ندارد، و او به استراحت و توقف میلی نداشت. او به همراهانش اصرار میکرد که به سوی جلو بروند. میگفت: " فکر آنکه آن بچههای شاد را مثل بره به زور میبرند، دلم را آتش میزند. چشمان تیز لگولاس قادر بودند که دنباله دشمنانشان را از یک مسافت بسیار زیاد از میان زمینها ببیند. در صبح چهارمین روز، او یک گروه از مردان سواره را از پنج فرسنگی دید که نزدیک میشوند. آنها سواران روهان بودند که توسط ائومر فرماندهی میشد، ارتشبد سوم چابک سوار، که خواستار دانستن ماموریت آنها شد. زمانی که گیملی و ائومر نزدیک بود که سر توهین به گالادریل بینشان دعوا شود، لگولاس سریعاً به دفاع از دوستش پرداخت، ولی آراگورن مداخله کرد. آراگورن خود را به عنوان وارث ایزیلدور معرفی کرد، و به نظر لگولاس رسید که یک شعله سفید بر روی پیشانی آراگورن مانند یک تاج میدرخشید. ائومر به داستان آنها گوش داد وبه آنها اسبهایی داد که حرکت آنها را در مسیرشان تسریع ببخشد. لگولاس بدون زین و افسار سوار بر آرود شد، و گیملی هم با ناراحتی در پشت او نشست. ائومر گفت که سوارانش همه اورکها را کشتهاند، و سپس سه شکارچی به کپه سوخته شده لاشهها در نزدیک مرز فنگهورن رسیدند، آنها هیچ نشانی از هابیتها پیدا نکردند. آن شب آنها یک پیرمرد عجیب نزدیک محل اقامتشان دیدند، و بعد اسب هایشان فرار کردند. لگولاس گفت که اسبها نترسیده بودند ولی گویا که یک دوست قدیمی را ملاقات کرده بودند. صبح روز بعد، رد هابیتها آنها را به درون جنگل فنگهورن هدایت کرد. لگولاس افسانههایی در میان مردمانش شنیده بود که اونودریمها یا انتها از زمان قدیم آنجا زندگی میکردهاند. جنگل احساس قدیمی بودن به او میداد و پر از خاطره. او فهمید که درختان شیطانی نبودند با وجود این تکههایی از تاریک هم وجود داشت، ولی یک حس هشیاری و عصبانیت وجود داشت، که جنگل به آن تن داده بود. لگولاس در یک نظر کوتاه متوجه پیرمردی شد که در شنلی خاکستری در میان درختان قدم میزند. آنها اول فکر کردند که او سارامون است، ولی بعد پیرمرد شنلش را درآورد و لگولاس او را به عنوان گاندلف تشخیص داد. جادوگر از جنگش با بالروگ و بازگشتش به عنوان گاندلف سفید را به آنها گفت. او پیغامهایی از جانب گالادریل آورده بود، که به لگولاس گفته بود: « لگولاس سبز برگ، ای که در زیر درختان دیر زمانی به شادی زیستهای. مراقب دریا باش! اگر فریاد مرغان نوروزی را در ساحل بشنوی دیگر دلت را در جنگل آرامشی نخواهد بود.» دو برج – سوار سفید – ص ۱۰۶ لگولاس زمانی که گاندالف به آنها گفت که مری و یی پین با یک انت به نام چوب ریش در امان هستند و انتها میخواهند بر علیه سارامون قیام کنند شگفت زده شد، سارامون کسی بود که درختان زیادی را در جنگل نابود کرده بود. گاندلف شتاب داشت. وقتی که شدوفکس به ندای گاندلف پاسخ داد، اسبهای دیگر آرود و هاسافل هم با او آمدند چون شدوفکس سردسته آنها بود و این او بود که لگولاس صدایش را شنیده بود که آنها را به ملاقات در شب دعوت کرده بود. در ادوراس، گاندالف شاه تئودن را متقاعد کرد که برای جنگ با سارامون بتازد. لگولاس در زره با سواران روهان به صف در آمد و با آنها تازید. در نبرد هلمز دیپ در شب ۳- ۴ مارچ، ارتش ده هزار نفری سارامون اقدام به یک یورش به روهیریمها کردند. لگولاس با کمانش و چاقوی بلندش حسابی سرش شلوغ بود. در پایان او چهل و یک اورک را کشته بود، ولی گیملی با یک عدد از او جلوتر بود. سرانجام گاندلف با ارکنبراند و هزار سوار رسید. نگاه کنید، لگولاس شگفت زده شده بود که جنگلی در یک شب در دره ظاهر شدهاست. اورکها به درون جنگل فرار کردند و دیگر هرگز دیده نشدند. بعداً زمانی که لگولاس از میان درختان به طرف جاده آیزنگارد میتاخت، او یک خشم بزرگی را از جانب درختان احساس میکرد – که بعدها او فهمید که آنها هورنهای فنگورن هستند – و زمانی که برگشت و عقب را نگاه کرد او چشمانی را در میان شاخهها دید. او تقریباً بازگشت ولی بوسیله گیملی و گاندلف متوقف شد. هنوز هم لگولاس امیدوار است که روزی به فنگهورن برود، و گیملی هم قبول کرد که با او برود به شرطی که لگولاس هم به دیدن غارهای درخشان که در پشت هلمز دیپ قرار دارد برود. در ۵ مارس سه صیاد با مری و پی پین در آیزنگارد یکی شدند، و همچنین لگولاس با چوب ریش ملاقات کرد. مذاکراتی با سارامون صورت گرفت و گاندلف عصای آن خیانت کار را شکست و او را از فرقه جادوگران بیرون کرد. روز بعد، آراگورن تصمیم گرفت که راه جاده مردگان را به طرف ساحل جنوبی در پیش بگیرد، به خاطر این که او به پلانتیر اورتاک نگاه کرده بود و او کشتیهای دزدان دریایی را که میناس تیریت را تهدید میکردند دیده بود. لگولاس تصیم گرفت که او را همراهی کند، گفت که او از مرگ نمیترسد. آرود از رفتن به درون در تاریک امتنا میورزید، ولی لگولاس اسب را تسکین داد و او را به داخل هدایت کرد. گیملی هم خیلی ترسیده بود ولی او دوستش را دنبال کرد. بر روی تپه سنگ ارخ، آراگورن مردگان را صدا زد تا سوگندشان را تکمیل کنند، و آنها به طرف پلارگیر پیش رفتند جایی که سپاه مردگان کشتیهای دزدان دریایی را به تصرف در آوردند. آنجا لگولاس صدای مرغان دریایی را شنید، به هر حال او هنوز دریا را ندیده بود. او یک احساس اشتیاق و هوس به دریا پیدا کرد همان طور که گالادریل آن را پیش گویی کرده بود. برای یک لحظه او جنگ را فراموش کرد، ولی او سریعاً به تعهدی که داده بود بازگشت و به پیش رفت. لگولاس و گیملی همراه با آراگورن به طرف بالای آندوین قایق راندند و در روز ۱۵ مارس در هنگام جنگ دشتهای پله نور به میناس تریت رسیدند. بعد از پیروزی در نبرد، الف و دورف به درون شهر رفتند تا اینکه به دنبال مری و پی پین بگردند. لگولاس به این نکته اشاره کرد که باغهای بیشتری نیاز است و این در گروی آن است که آراگورن تاج گذاری بکند و در آن صورت مردمش درختها و پرندههای بسیاری به این جا خواهند آورد. زمانی که لگولاس شاهزاده ایمراهیل از دول آمروس را ملاقات کرد، به او تعظیم کرد چون در ایمراهیل خون مردم نیمرودل از لوتلورین از زمانهای بسیار قدیم تشخیص داده بود. فرماندهان غرب تصمیم گرفتند که به طرف دروازه سیاه پیش روی کنند و در یک تلاش دشمن را به خودشان مجذوب کنند تا به اندازه کافی حواس سائورون پرت بشود تا حامل حمله ماموریتش را تکمیل کند. لگولاس، هم به عنوان نماینده الفهای سیاه بیشه و هم به خاطر علاقه زیاد به آراگورن تصمیم گرفت که با آنها برود. سپاه غرب در روز ۲۵ مارس به دروازه سیاه رسیدند و آنها با نیروهای سائورون در نبرد مورانون جنگیدند تا اینکه حلقه نابود شد و سلطنت سائورون خاتمه یافت. یاران حلقه در جشن وپایکوپی بر روی زمینهای کورمالن دوباره به هم ملحق شدند و لگولاس در جنگلهای ایتیلن با خوشحالی سرگردان شد. او تصمیم گرفت اگر تراندویل به او اجازه بدهد در آنجا با تعدادی از مردمش ساکن بشود بدهد. آراگورن در روز ۱ میبه عنوان پادشاه تاج گذاری کرد و یاران حلفه تا روز ازدواج او با آروئن در روز وسط سال در میناس تریت باقی ماندند. یاران در روز ۱۹ جولای میناس تریت را ترک کردند. زمانی که آنها به هلمز دیپ رسیدند، لگولاس همان طور که قول داده بود همراه با گیملی به غارهای درخشان رفت و الف از آنچه دیده بود هیچ سخنی نمیتوانست بگوید. در آیزنگارد گیملی و لگولاس با همراهانشان وداع کردند و به دیدن فنگورن رفتند. لگولاس الفهایی را از قلمروی درختان به ایتیلن آورد، و سرزمینی که زمانی در اثر غفلت کردن به درون سایه موردور افتاده بود دوباره در اثر مراقبت آنها به کمال زیبایی رسید. ولی آیا لگولاس هرگز صدای دریا را که از رودخانه بزرگ بالا میآمد را شنید ؟ زمانی که آراگورن در سال ۱۲۰ دوران چهارم فوت کرد، لگولاس تصمیم گرفت که به دنبال دلش و آن چه در قلبش است برود. او یک قایق خاکستری ساخت و به طرف پایین آندوین قایق راند. گفته میشود که دوست بزرگ او گیملی، او را همراهی کردهاست، و آن دو آخرین اعضای یاران حلقه سرزمین میانه را ترک کردند و از روی دریا به طرف غرب پیش راندند...
-
فرزاد
۱۳:۳۰:۲۴ یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۷
| دفعات بازدید: 82
بی شک یکی از شاخص ترین شخصیت های داستان ارباب حلقه ها سائورون می باشد بطوری که حتی اسم داستان هم از القاب اوست. نام ها:سائورون/منفورsauron,,,گورتائور/Gorthaurسنگدل,,,ارباب حلقه ها/lord of the rings,,,ارباب تاریکی/dark lord
-
| |